ماهیها
گاز میزنند فضای خالی را
بیهوده
زندگی می کنیم و می میریم
قلبهایمان میطپد
فریادهایمان از همه بلند تراست
اما شب
همه جا حکمفرماست
فواره میزند مهتاب
آبشار سیاه چه شکوهی دارد
آنگاه که
گیسوانت را در طوفان شانه می زنی
بیرون از آینه اما
باد سردی می وزد
پل میدود تا سیاهی
آن سو تر از دسترس خاطره
ردیف میکنم
لبخندهایت را
اما
زخمهایم درسیاهی شب باز می شوند
کبوتر روی نرده ها نگاهم میکند
بالهایم
چونان بال های فرشته ی سنگی
بی طپش
برگهای پیچک
پنجره را پوشانده
با اینهمه
در برابرمرگ خورشید
پرنده نامیرا است
دردسر بودی آلبوم قدیمی.
صدای موزون جیرجیرک
خنده های بی بهانه وقت خواب
و
خالکوبی های ابروان مادربزرگ
کبریت افروخته هم
مرا به خاکستری ها نخواهد برد
از شکاف آسمان
پر پرنده است که می بارد
و سیب من قرمز است
دست می کشم روی گونه های دختر تبتی
دود می شود
خداوندا رحم کن!
تو کاملا تنهایی
در این غروب
باد می آید و خاطرت هست
در ازل هم باد می آمد
بعد خاک و بعد قفس
یک خانه
یک باغ
و یک آیینه
که خودم را در چشمانت ببینم
بگذار هزاره ها بگذرد
در خاکستر سال ها
شقایق ها خواهم رویاند
رسیده ام به انتهای نوازش
شانه را ازتو میگیرم
نادیده بگیر
آسمانت کوچک است
هوا سنگین
و صدا
صدا ی جغد سمجی است
زل زده در چشمانم
و من
چه خوبم که هنوز نگاهم به توست